و باز شعری در از امید که خیلی دوسش دارم
آسمان را بنگر ، که هنوز ، بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر ، به ما می خندد! یا زمینی را که دلش از سردیِ شب های خزان نه شکست و نه گرفت! بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت، تا بگوید که هنوز ، پر امنیتِ احساس خداست ! دوست من ، غصه چرا ؟ تو مرا داری و هر شب و روز ، آرزویم ، همه خوشبختی توست، دوست من ! دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن کار آنهایی نیست ، که خدا را دارند ... ...





