💕 ایران وب 💕

جامانده ایم،حوصله شرح قصه نیست _ تربت بیاورید خاکی به سر کنیم♥️

اندر احوالات این روزها

این چند هفته شهر ما خیلی برف اومد ، البته الا بیشترش آب شده . یکی نیست بگه این عکسا بدرد عمت می خوره 🤦🏻‍♀️ . . . دیشب دایی اومد ، مامانی ها و عمه صفیه رو با خودش اورد، حالا هم رفتن عمه رو برسونن خونه اش، مامان عصمت هم مونده. قراره امشب یا فردا صبح هم عمو هادی اینا بیان ... منم نه حال دارم پاشم عربی بخونم(امروز پنجشنبه ست، شنبه امتحان عربی داریم)، هم اونا بیان دیگه نمی تونم تمرکز کنم. ...
29 دی 1401

خیلی تاثیر گذار بود...(پارت ۱)

پس از مدت ها تعقیب و گریز مجرم و پلیس، سرانجام مجرم به سر کوچه ای رسید.  مجرم پیش خود گفت: خدا کند بن بست نباشد. این را گفت و به سوي انتهای کوچه شروع به دویدن کرد.  پلیس نیز پیش خود گفت: خدا کند بن بست باشد. با این امید به دنبال مجرم دوید. در انتهای کوچه، کوچه ای دیگر به سمت چپ گشوده بود.  مجرم با همان امید «بن بست نبودن» و پلیس نیز با امید «بن بست بودن» هر دو به دویدن ادامه دادند.  در سر پیچ نهم مجرم با همین امید باز شروع به دویدن کرد، اما وقتی به انتهای کوچه رسید، با تعجب دید کوچه بن بست است.  ناگزیر خود را براي تسلیم آماده کرد. ولی هرچه منتظر شد. خبری از پلیس نشد. ...
21 دی 1401

توییت ؛

توییت: اون آدمی که وقتی میفهمه حال دلت خوب نیست و خیلی راحت تر نمیشه و هرکاری از دستش برمیاد انجام میده🥺❤️  تا تو رو بهترین حال ممکن ببینه خیلی واقعیه؛  به جرأت میتونم بگم از این آدما خیلی کم پیدا میشه👍🏻 پ.ن: سعی کنیم ازینا باشیم و به آدمای اینجوری حواسمون باشه... ...
15 دی 1401

خودنوشت من یلدا

فقط یک دقیقه... شاید این یک دقیقه برای این است که به تو بگویم: ممنون!  بگویم: از بودنت خوشحالم! یا شاید یک دقیقه وقت بگزاریم و مشکلاتمان را با هم حل کنیم... به راستی در یک دقیقه چکاری برایت کنم ؟ یک دقیقه شاید کافی باشد که به تو زنگ بزنم و بگویم: اگر تو را ناراحت کردم مرا ببخش. یا شاید کافی باشد تا بگویم: با تو بهترین خاطره ها را دارم ! شاید یلدا یک رمز است ، تا به جای این‌ها به تو : یلدایت مبارک ❤️ پ.ن : این متن رو خودم نوشتم و به دوستام هم در قالب یک کارت پستال هدیه دادم. ...
8 دی 1401

سفرنامه اربعین ❤️

چند خاطره کوتاه: دو روز تو سامرا موندیم، موکب بندر گز استان گلستان؛ به شدت مهمون نواز بودن، موقع رفتن پامون راه نمی گرفت بیایم😃 شب هی پتو می نداختن روم😂 می گفتن دیدیم کسی باهات نیست گفتیم سرما می خوری🤦🏻‍♀️(با بابام رفته بودم). شبم وقتی رسیدیم با اینکه غذا خورده بودم کلی اسرار کردن دوباره بخور😜 . . . تو سامرا خیلی‌ حس خوبی داشتم چون همه خادم ها ایرانی بودن ، البته چند تا عرب هم بود . یه بار از یکی شون پرسیدم تو این حیاط دستشویی هست برای وضو؟ دست و پا شکسته گفت: بله دستشویی کثیر، حتی شلنگ هم داره😂 برای اونا شلنگ خیلی‌ فناوری عظیمی به حساب می اومد🤣 . . . خیلی د...
28 شهريور 1401